سیر تحولات علم پزشکی

واژه های کلیدی

 

جندی شاپور ، سیریل الگود ، عباسیان و بیمارستان عضدی

 

مقدمه

 

هرگاه که مطلبی در خصوص روند شکل گیری تمدن اسلامی مطالعه می کردم ، به دلیل علاقه شخصی نظرم به بخش علوم و فرهنگ بخصوص علم پزشکی جلب می گشت . ولی غالبا آنچه که با آن مواجه می شدم این بود که نویسنده ابتدا به ذکر احادیث و دستورات بهداشتی که از زمان پیامبر اکرم(ص) ذکر شده پرداخته و سپس وارد شرح و تفسیر دورانی می شود که امروزه آنرا با نام نهضت ترجمه می شناسیم. آنگاه چند قرن جلوتر آمده و به ذکر احوال پزشکان نامی چون رازی و بوعلی سینا می پردازد . این الگوی ثابتی است که تقریبا در اکثر منابع فرهنگ و تمدن اسلامی با آن مواجه هستیم .(1)

در خلال این مطالعات اکثرا این سوال مطرح میگردد که :

-       دلایل این وقفه ها و یا تاریکی ها در سیر تکوین علوم ، بخصوص علوم پزشکی چیست؟

-     آیا دستورات بهداشتی اسلام صرفا جنبه الهی داشته و متصل به منابع وحی و آسمانی بوده یا حداقل قسمتی از آنها از تمدنهای دیگر اقتباس گشته است؟

-        منحنی و سیری که علم پزشکی در طول این چهار قرن طی کرده چگونه بوده است؟

-    چرا در برخی از ادوار در منابع حتی نام یک پزشک را هم نمی توان یافت ولی در دوره های دیگری با نوعی فوران علمی بخصوص در زمینه پزشکی مواجه هستیم؟

-    چرا نهضت ترجمه با آنهمه ابعاد وسیعش به ناگهان در زمینه علم طب فروکش کرده و اقدامات بزرگی آنگونه که شایسته این دوران طلایی می باشد انجام نپذیرفت؟

-    چه شد که مجددا زمینه ها و فرصت هایی فراهم گشت که از درون آن پزشکان عالی مقام و نامداری چون رازی ، مسکویه و بوعلی سینا ظاهر گشت؟

هنگامیکه تصمیم به انجام این تحقیق گرفتم ، تحت تاثیر قالبهای که از قبل در ذهن من شکل گرفته بود به اشتباه محدوده زمانی تحقیق را از ورود اعراب مسلمان به ایران تا قرن 4 هجری در نظر گرفتم. این اشتباه ناشی از قضاوتی بود که غالبا از طرف مورخین در خصوص تاریخ ایران می شود. نظر اکثر محققین بر این است که کشور ما دوره های متفاوتی دارد که هر دوره واجد خصوصیات منحصر به فردی بوده و آنرا از دیگر دوره ها متمایز می کند. این نظر به حدی عمومیت دارد که حتی مورخ بزرگی چون اشپولر را هم تحت تاثیر قرار داده و اینگونه اظهار نظر می کند:

«یکی از مشخصات تاریخ ایران تقسیم بندی روشن و محسوس آن به دوره های مجزا و بزرگی است که هریک از آنها به سهولت از دیگری متمایز می شود و کیفیت خاص خود را آشکار می سازد حتی در هزاره های اول نیز هریک از دوره های تاریخی به نوبه خود بر اثر یک سقوط ملی به پایان رسیده و یا آغاز گردیده است »(2)

مرحوم زرین کوب هم در کتاب تاریخ ایران بعد از اسلام مشابه این نظر را دارد:

«پس از جنگ نهاوند . . . اعراب بر ایران استیلا پیدا کردند و با غلبه آنها دوره تاریخ قدیم ایران پایان یافت و فصلی تازه در تاریخ ایران آغاز گشت»(3)

به نظر من این قضاوت از آنجا ناشی می شود که تاریخ را به صورت یک مجموعه کلی نگریسته و تنها از منظر سیاست به آن نگاه کنیم. اگر تاریخ تنها سرگذشت پادشاهان و بیان اخلاق سیاسی آنها باشد این قضاوت درست است ولی اگر تاریخ را به اجزای سازنده اش تقسیم کنیم ، دیگر نمی توان این چنین به سهولت بین ادوار مختلف تمایز قایل شویم. این مسئله خصوصا زمانی پررنگ می گردد که قضاوت شما در مورد اجزای فرهنگ و تمدن بوده و منحصر به زمانهایی در ابتدا و یا انتهای یک دوره خاص باشد.هیچگاه نمی توان گفت که فرهنگ مردم در دوران حکومت ساسانی به ناگهان دگرگون شد و ظرف چند سال این تحول پیوند آنها را با گذشته قطع نمود.

در خصوص پیشرفتهای علمی هم وضع به همین گونه است.اگر قرار است ما اجزای یک تمدن را بررسی کنیم ، حتما مجبور خواهیم بود که ریشه ها و زمینه های آنرا از مدتی قبل در نظر گرفته و قبول نماییم که پیشرفتهای علمی آهنگی منحنی وار داشته و نمی توان ابتدا و انتهای آنرا بصورت قطعی ، حداقل در یک دوره کوتاه تعیین نمود.

با توجه به دلایل ذکر شده در بالا و با توجه به بررسی هایی که در منابع نمودم ، تصمیم گرفتم که عنوان تحقیق را کمی تغییر داده و برای توضیح بیشتر ، زمان آنرا کمی عقب تربرده  و حداقل به دوران شروع کار دانشگاه جندی شاپور برسانیم.

 طبدر دانشگاه جندی شاپور 

هر گونه بیان و اظهار نظری در خصوص تاریخ طب ایران ، نا خودآگاه نام جندی شاپور  و دانشگاه پرآوازه آنرا در ذهن انسان زنده می نماید.نقش غیر قابل انکاری که این شهر در جمع آوری و تکوین علوم دنیای قدیم و بخصوص علم طب دارد ، بر هیچ محقق پوشیده نیست.

هرچند که نام جندی شاپور با نام شاپور ساسانی عجین گشته  ، ولی به واقع می توان گفت بنای اولیه این شهر بسیار کهن  است. به نظر می رسد که تاسیس اولیه آن به دوران ما قبل تاریخ و زمان ورود آریایی ها برسد ولی بعدا توسط شاپور تجدید بنا گشته است. منظور اولیه او از این تجدید بنا که بوسیله اموال غارت شده شهر انطاکیه و نیروی کار اسیران رومی صورت گرفته  بود ، ایجاد مسکنی برای استقرار اسیران رومی و یونانی و استفاده از تخصص های آنان بود.(4)

اما چه چیز باعث شد که در طول زمان این شهر تا حدودی تغییر کاربری داده و چهره آن به صورت شهری مبتکر و پیشرو در علوم زمان بخصوص علوم یونانی و هندی درآید؟ به نظر می رسد که علت آنرا در دو مقوله مجزا از هم باید جستجو کرد:

علت اول اهتمام شدیدی بود که پادشاهان ساسانی ، که به نوعی یک حکومت دینی تشکیل داده بودند ، نسبت به جمع آوری کلیه بخشهای پراکنده اوستا و آموزه های دینی زرتشتی داشتند. قسمت عمده کتاب مقدس زرتشتیان ، که بیشترشامل قسمتهای علمی آن می باشد ، به دلیل حمله اسکندر و پس از آن بی مهری و کم توجهی پارتیان ، پراکنده گشته بود و اکنون ضرورت جمع آوری آن به طرز محسوسی احساس می شد. مورخ شهیر تاریخ ساسانیان ، کریستین سن در این خصوص چنین می گوید:

«کتب مذهبی اوستایی در اثر بقای کیش زرتشتی در دوران تاریک غلبه اسکندر و سالهای بعد از آن ، همچنان محفوظ مانده بود ، ولی آثار اوستایی در زمینه های غیر دینی مانند طب ، نجوم ، جغرافیا و فنون به طور عمده به هندوستان ، یونان و کشورهای دیگر پراکنده شده بود.اکنون جمع آوری مجدد این آثار وجهه همت شاپور قرار گرفت و دستورات لازم درباره آن صادر گردید. ظاهرا در این دوره در ریشهر ، ناحیه ای در شوش هیاتی از نویسندگان تاسیس شد که کارشان ثبت مطالب مربوط به نجوم و علوم سری به زبان مخصوص و شاید با علامات رمزی به نام گشتک بود . . . » (5)

دومین عاملی که انباشت و پیشرفت علوم دنیای قدیم را در این شهر باعث شد ، ماجرای مهاجرت علمای نسطوری بود که مقارن این دوره به جندی شاپور آمده و تحولی عمده در تاریخ آن ایجاد نمودند.

خلاصه ماجرا از این قرار بود که شهر الرها یا ادسا به دلیل موقعیت سوق الجیشی و مهمش همواره مورد توجه دانشمندان یونانی و ایرانی قرار داشت و مدرسه معروفی به همین نام در آنجا ساخته شده بود.الرها یک شهر کاملا یونانی بوده و به دلیل نفوذ فراوان کلیسا و علمای مسیحی بخصوص پاپ سایه ای از تعصب مذهبی بر آن گسترده شده بود و این درست برخلاف جندی شاپور بود که از هر تعصبی فارغ و آزاد بوده و محدودیتی برای دانشمندان نداشت.(6)

تعدادی از علمای متعصب مسیحی که همواره هرگونه نوآوری در زمینه مسائل علمی را بدعت در دین به حساب می آوردند پس از مدتی با اسقفهایی که در این دانشگاه مشغول تدریس علوم مختلف و بخصوص پزشکی بودند دچار اختلاف نظر شده و این اختلاف نظر را به پاپ منتقل کردند. پاپ هم از طرف کلیسای مسیحی مدرسین مدرسه را تکفیر کرده و به دنبال آن مدرسه الرها توسط امپراطور روم بسته شد. جماعت علمای حاضر در دانشگاه هم که آوازه جندی شاپور را شنیده بودند به آنجا سرازیر شدند. شاید یکی از دلایل مهم چنین مهاجرتی آزادی مذهبی و صلح و امنیتی بود که بر شهر جندی شاپور حاکم گشته بود.حدود یک قرن صلح و امنیت که حاصل اتمام جنگهای بین ایران و روم بود باعث شده بود که تدریس علوم  و بخصوص علوم پزشکی به روال عادی درآمده و بدین طریق علوم یونانی از طریق مهاجرین شهر الرها به ایران سرایت کرد. شدت این تاثیر پذیری به حدی بود که مدرسه جندی شاپور کاملا تحت نظر علمای نسطوری اداره می شد.سیریل الگود محقق توانمند تاریخ پزشکی ایران دراین باره  می گوید :

«هنگامیکه شاپور بر تخت سلطنت نشست شهر را وسعت داد و تاسیس دانشگاه نیز در آن شهر به وی نسبت داده شده است تصور می شود این دانشگاه تحت نظر اولیای کلیسای نسطوری اداره می شده زیرا پزشکان و روحانیون موظف بودند هر روز پیش از آغاز خدمت روزانه در مراسم دعای صبحگاهی شرکت جویند » (7)

از سیر تحولات مدرسه جندی شاپور در بقیه دوران حکومت ساسانیان اطلاع چندانی در دست نداریم و همین قدر میدانیم که پزشکان متبحری از این مدرسه به اطراف کشور و حتی کشورهای همجوار گسیل می شده اند که نام برخی از آنان در آثار بزرگانی چون سعدی ، جاودانه گشته است. (8)

مقارن ظهور اسلام و حمله عرب به ایران مدرسه در اوج اقتدار علمی خود به سر برده و غنای آن زمینه ساز تحولات بعدی در علم پزشکی شد. گرچه شهر در سال 636 میلادی به سردار سپاه اسلام تسلیم گشت ، ولی دوراندیشی مسلمانان و آوازه علمی دانشگاه باعث شد که از گزند حوادث مصئون بماند تا سالهای سال همچنان به عنوان پرچمدار علوم پزشکی دنیای قدیم و بخصوص علوم یونانی مطرح باشد. گرچه با مهاجرت اساتید مبرز آن به بغداد کم کم خورسید پرآوازه آنجا رو به غروب رفت و بغداد جای آنرا گرفت ولی همواره شهرتش به عنوان زمینه ساز تحولات و پیشرفتهای علم پزشکی در اسلام باقی ماند.

به عنوان نکته پایانی این بخش دو اظهار نظر از دو نفر از پژوهشگران تاریخ تمدن اسلامی را برای مزید اطلاع خوانندگان محترم می آورم.      سیریل الگود می گوید:

«از جمله ، طب عرب در زمان مامون از منابع مختلفی فراهم گردیده و از همه بیشتر مدیون افکار یونانیان بود و این از روزی که داریوش دموکدس را مجبور ساخت مهارت علمی خود را به کار اندازد روز به روز افزایش می یافت. با وجود این درست نیست بگوییم که مطالعه آثار یونانی نخستین بار به وسیله خلفای عباسی امکان پذیر گردیده است زیرا اصول طب که در جندی شاپور متداول بوده نیز تا اندازه زیادی یونانی بوده و تصور می رود مدتها پیش از چیرگی عرب بر ایران ، ترجمه های سریانی در کنابخانه بیمارستان موجود بوده است . به همین نحو نباید افتخار گشایش عصر ترجمه را که در زمان مامون در بغداد معمول شده و به اوج خود رسیده بود به این خلیفه منسوب دانست.» (9)

همچنین سید حسین نصر در اظهار نظری مشابه معتقد است که :

«پیوستگی بزرگ  میان طب اسلامی و یونانی را باید در پزشکی اواخر عصر ساسانی خصوصا در مدرسه جندی شاپور جستجو کرد نه اسکندریه . به هنگام ظهور اسلام جندی شاپور بهترین دوران خود را می گذرانده است. مدرسه مزبور که مهمترین مرکز پزشکی عصر به شمار می آمد محیطی بود که مرکز تجمع دانشمندانی با ملیتهای گوناگون بود و سنتهای پزشکی یونانی ، هندی و ایرانی را با هم درآمیخته زمینه را برای پزشکی اسلامی آماده می کرد.» (10)

  

پزشکی در دوران اموی

 

یکی از ادوار پرابهام و تاریک تاریخ سرزمین ایران یک قرن و نیم ابتدای استیلای مسلمانان بر آن است.اطلاعات ما از تحولات انجام شده در این دوران ، در عرصه های اجتماعی ، فرهنگی و علمی بسیار ناچیز است و به جرائت می توان گفت که منبع یا ماخذ قابل اعتمادی برای روشن شدن تاریخ علم در این دوران موجود نیست . به قول ا . س . کندی :

«از قضا آگاهی ما درباره علم در عصر ساسانی بیش از اطلاع ما از همین زمینه در صد سال استیلای عرب می باشد.» (11)

این تاریکی که بر کلیه عرصه های  تاریخ ایران در این دوران سایه افکنده ، باعث بروز اظهار نظرهای متفاوت و گاهی متضاد در بین مورخین گشته است.چنان که برخی قوم عرب را ، قومی بی فرهنگ و بی توجه و حتی دشمن علم و دانش دانسته و معتقدند که مسلمانان به هر کجا که وارد شده علما را کشته و کتابخانه ها را سوزاندند . (12) برخی دیگر توصیه های اسلام در خصوص لزوم یادگیری علوم را ملاک قرار داده و مسلمانان را در همه جا حامی علم و دانش دانسته اند. (13)

تا آنجا که مربوط به موضوع تحقیق ما می شود به جرائت می توان گفت که مسلمانان بعد از فتح جندی شاپور نه تنها قتل و ویرانی و کتاب سوزی نکردند بلکه با مردم با خوش رفتاری معامله کرده و مدرسه طب را دست نخورده در اختیار استادان مسیحی باقی گذاشتند (14) و حتی نویسنده شهیری چون سید حسین نصر معتقد به استمرار حرکت علمی جندی شاپور در مقیاس وسیعتر می باشد. هرچند که برای ادعای خود دلیلی ذکر نکرده است :

«از یک جهت فعالیت علمی این دوره ادامه فعالیتهایی بوده که از اواخر عصر ساسانی آغاز شده بود اما به مقیاسی بسیار وسیعتر »(15)

آنچه مسلم است پس از پیروزی عرب بر ایران یک دوره سکوت و خاموشی از نظر علوم بخصوص علم طب در ایران ایجاد شد . از تمام آنچه که به عنوان فعالیت علمی می توانیم از آن نام ببریم ، در تمام خلافت دوران امویان در دمشق خبری در دست نداریم و در خصوص علم طب اگرچه از وجود مدرسه جندی شاپور و ادامه حیاتش اطلاع داریم و لی از نحوه کار و سیر تحولات علمی آن بی اطلاع هستیم. به قول الگود در تاریخ آن زمان حتی یک نام دیده نمی شود که فعالیت مدرسه را در فاصله بین بازگشت حارث بن کلده به نزد پیامبر و خوانده شدن آن استاد دانشمند (جورجیس اول) به نزد منصور دوانیقی نشان دهد .(16)

اما دلیل این تاریکی و خاموشی چیست ؟ آیا در این دوران فعالیتهای علمی در سطح وسیع آنچنان که در دوران ساسانیان وجود داشته ، ادامه یافته است و به دلیل از بین رفتن منابع و شواهد امروزه  اطلاع درستی از آنها در دست نیست؟ یا اینکه پس از استیلای عرب آهنگ فعالیتهای علمی کند و یا راکد شده و به همین دلیل این دوران سکوت و خاموشی بر سیر تحولات علمی بخصوص طب سایه گسترده است ؟

به گمان  می رسد که نظر دوم واقعی تر و با سیر حوادث روی داده در طی این صدوپنجاه سال بیشتر منطبق باشد. دلیل این رکود علمی را در چند چیز می توان دانست . اول اینکه این نکته مسلم است که اعراب فاتح چیزی در زمینه علم و فرهنگ نداشتند که بر معارف ایران بیفزایند. منابع مطالعه درباره وضع علوم و طب مقارن ظهور اسلام در شبه جزیره عربستان و در میان مسلمانان بسیار ناچیز است و اگر چیز مختصری هم در این خصوص موجود بوده ، از بین رفته و به دست ما نرسیده است . اگر از آثار پزشکی که بعدا نوشته شده بگذریم ،  جز اشارات پراکنده ای که در اشعار عرب و در خود قران وارد شده چیز دیگری در دست نداریم. (17) دلیل دومی که به نظر نگارنده می رسد در واقع همان رابطه ای است که بین قوم غالب و مغلوب شکل گرفته و در این مورد این رابطه در بین اعراب فاتح و ایرانیان مغلوب وجود داشته است . اگر بپذیریم که گسترش فعالیتهای علمی همیشه در طول تاریخ در پناه حمایت حکومت ها و سلسله های محلی قرار داشته و بدون پشتیبانی مادی و معنوی آنها اینگونه فعالیتها امکان پذیر نبوده است ، و اگر بپذیریم ، هرچند که ممکن است به مذاق ما خوش نیاید ، که ما قوم مغلوب بوده و اعراب نگاه فاتحانه ای به ما داشته اند ، دیگر نباید انتظار شکوفایی علم و دانش و بخصوص علم طب را در این دوران داشت. سراسر دوران حکومت امویان ، ایران دستخوش حوادث و جنگ و آشوب های فراوانی بود که هر کدام از آنها باعث می شد دانشمندان و اطباء  به جای پرداختن به مسائل علمی تنها به فکر حفظ جان و مال و احیانا موقعیت خودشان باشند. در ضمن از آنجا که ایران از سرزمینهای مفتوحه بود ، در نظر اعراب به عنوان عرصه ای برای گسترش اسلام ، منبع ثروت برای تامیین مخارج حکومت اسلامی و احیانا مرکزی که ممکن است یاغیان و ناراضیان حکومت اسلامی آنجا را پناهگاه خود کنند نگریسته می شد و به دلیل همین دیدگاه میدان و جولانگاهی برای دانش پروری و علم اندوزی باقی نمی ماند. ویکتور دانر در این باره می گوید :

«در ابتدا (دوران اموی)به بخش ایرانی عالم اسلام توجه اندکی شده بود زیرا مرکز صحنه که در دست پیشگامان و راهنمایان بود نخست در حجاز و سپس بعدها در دمشق و بغداد قرار داشت . این امر تا حد زیادی بواسطه خاستگاههای اسلام در حجاز و جابجاییهای بعدی پایتخت آن و انتقال بعدی مراکز فرهنگی به جاهای دیگر . . . بود.» (18)

با توجه به همه مسائل گفته شده در بالا و با پذیرش اینکه ما در آن زمان کشوری مستقل نبوده و به عنوان بخشی از حکومت اسلامی که از مرکز آن در خارج از ایران قرار داشت ، محسوب می شدیم ، می توان این دوران دویست ساله رکود علمی ، خاموشی فرهنگی ، ابهام تاریخی و یا به قول مرحوم دکتر زرین کوب دو قرن سکوت را توجیه کرد.

  

عباسیان و تحولات علم طب

 

با فروپاشی دولت اموی و روی کار آمدن عباسیان ، نگرش طبقاتی که در زمان آنها به وجود آمده و برتری عرب را بر عجم تبلیغ می کرد تضعیف شده و خلفا گرایش بیشتری نسبت به حضور عنصر ایرانی در دستگاه خلافت پیدا کردند. یکی از مصادیق بارز این تمایل حضور پزشکان ایرانی در دستگاه خلافت از زمان منصور به بعد بود. این حضور به حدی پررنگ جلوه گرشد که برخی نویسندگان معتقدند ، منسب وزارت که در ابتدای دوران عباسی شکل گرفت اغلب در اختیار پزشکان قرار می گرفت.(19)البته به نظر نگارنده شاید این نکته از نظر این نویسندگان مخفی مانده باشد که در آن زمان اهل علم به یک یا چند شاخه از علوم بسنده نکرده و معمولا عالم به همه علوم زمانه بخصوص پزشکی بودند.

منصور به دلیل بیماری سوهاضمه ای که همواره از آن رنج برده و پزشکان مخصوص خلیفه از درمان آن عاجز مانده بودند ، از جورجیس بختیشوع رئیس دانشگاه جندی شاپور دعوت نمود که به بغداد بیاید. بختیشوع پسرش را به عنوان رئیس دانشگاه منصوب نموده و خودش به همراه تعدادی دیگر از همکارانش به بغداد وارد شد. این آغاز نفوذ پزشکان غیر عرب به دربار خلیفه بود. در کتاب مختصرالدول در خصوص این اتفاق چنین نوشته شده است:

«این هیئت با عزت و احترام مورد استقبال قرار گرفت و چند روز بعد خلیفه داستان بیماری اسف انگیز خود را با جورجیس در میان گذاشت و با کمال خوشوقتی وعده درمان خود را از او استماع کرد . معالجه با موفقیت کامل انجام گرفت و متعاقب آن از جورجیس خواسته شد که با سمت سر پزشک خلیفه در دربار باقی بماند» (20)

این حضور به عنوان نقطه عطفی برای خاندان بختیشوع و کلیه پزشکان غیر عرب به حساب می آید چون اولا به غیر از جورجیس که علاوه بر علم طبابت در علم ترجمه هم متبحر بوده و شهرتی به سزا داشت و گفته می شود از اولین مترجمان آثار طبی به زبان عربی بود (21) ، بقیه خاندان او و فرزندانش برای سالیان دراز(تا زمان عضدالدوله)در دربار خلفای عباسی می زیستند. فرزندان بختیشوع گرچه اعتبار علمی پدر را نداشتند و بیشتر به امور سیاسی مشغول بودند ، ولی به هر حال همواره مقرب درگاه بودند. ثانیا حضور آنان به منزله فتح بابی بود برای حضور دیگر اطبای غیر عرب در دستگاه خلافت که از مهمترین آنها می توان به خاندان ماسویه طبیب اشاره کرد.

ماسویه پزشک به همراه پسرانش میکائیل و یوحنا در دستگاه هارون الرشید نفوذ کرده و به دلیل شهرت علمی که داشتند به رقابت با خاندان بختیشوع پرداختند. از میان پسران ماسویه یوحنا از شهرت علمی و طبی بیشتری برخوردار بود و در دوران چهار خلیفه عباسی یعنی مامون ، معتصم ، واثق و متوکل به امر طبابت و ترجمه آثار یونانی اشتغال داشت. الگود در مورد او می گوید:

«یوحنا فرزندی نداشت که نام او را زنده نگه دارد ولی در عوض کتب و آثار فراوانی از خود به یادگار گذاشت . این نوشته ها تقریبا تمامی رشته های طب از جمله طب بالینی ، زنان ، داروسازی و تشریح را حتی به صورتی ساده تر شامل می شوند.» (22)

از تحولات عمده ای که به عنوان اوج افتخار علمی دنیای اسلام محسوب گشته و زمینه ساز پیشرفتهای بعدی بود ، نهضت ترجمه می باشد. البته در این مورد منابع مختلف بحث های فراوانی کرده اند و قصد ما تنها بررسی تاثیر آن بر تطورات علم طب است .

نهضت ترجمه که از اوائل دوران عباسی شروع شده بود در دوران مامون با شروع به کار بیت الحکمه به اوج خود رسید. این دوران به قدری دارای اهمیت است که به جرائت می توان گفت یکی از اعصار مهم تاریخ پزشکی می باشد.اشتیاق فراوانی که در بین مترجمین ، که اکثر آنها پزشکان دربار خلیفه بودند ، برای ترجمه آثار طبی یونانی وجود داشت و حمایتی که از طرف خلفای وقت از این حرکت علمی صورت می گرفت و دقتی که مترجمین برای ترجمه این آثار به کار می بردند ، همه از جمله عواملی بود که این دوران را به دوره ای طلایی در شکوفایی علمی بخصوص علم طبابت تبدیل کرد. اهمیت این خیزش علمی، از نظر ترجمه آثار و پیشرفتها ی علوم در حدی است که برخی نویسندگان این دوران را معادل دوره تجدید حیات علمی در غرب می دانند و معتقدند که مترجمان اروپایی از نظر سبک ترجمه و دقت لازم به مراتب از همکاران عرب خود عقب تر بودند.(23) همانطور که قبلا نیز گفتم اکثر این مترجمان پزشکان مسیحی بوده و در دربار خلیفه زندگی می کردند.در کتاب طبقات الطباء نام تعداد زیادی از این پزشکان ذکر گشته است که از شاخص ترین آنها می توان به اسرائیل بن ذکریا ، ثابت بن قره ، یوسف الساهر ، سنان بن ثابت ، هلال بن ابراهیم و . . . اشاره کرد. (24)گرچه تعدادی از آنها به دنبال زراندوزی هم بوده اند ولی اکثر آنان در تحولات عمده ای که در وضعیت بهداشت و درمان ایجاد شده دخیل بوده اند که به عنوان مثال می توان از سنان بن ثابت نام برد. الگود در مورد آن چنین می گوید:

«سنان در طب نیز در سازمان دادن بیش از درمان کردن استاد بود وی از کمکها و همفکری های وزیر علی بن عیسی هم استفاده می کرد و این دو به کمک هم توانستند خدمات بهداشت عمومی را به پایه ای از کمال که تا آنروز سابقه نداشت برسانند.بغداد در آن زمان به کمبود بیمارستان دچار بود و در تمامی شهر فقط چهار بیمارستان برای رفع احتیاج وجود داشت... بنا بر این علی بیمارستان دیگری به خرج خود در قسمت غربی شهر....بنا کرد این بیمارستان به پیشنهاد سنان تحت نظر ابوعثمان سعید بن یعقوب الدمشقی که پزشک مخصوص وزیر و سر پزشک کلیه بیمارستانهای بغداد بود قرار گرفت. همچنین وضع بیمارستانها و مقررات قبول بیماران را بهبود بخشید.»(25)

یکی از شاخه های پزشکی که در این دوران به اوج شکوفایی خود رسید ، چشم پزشکی بود. گرچه مسلمانان در داروسازی هم پیشرفتهای زیادی داشتند ولی ابداع روشهای جدید در چشم پزشکی از افتخارات طب اسلامی بود. دانش و هنر چشم پزشکی در میان رومیان و یونانیان چندان پیشرفته نبود.مسلمانان دانسته های این دو ملت را از طریق ترجمه به دست آورده و سپس بر آنها افزودند.(26)بر اثر پیشرفت این علم مسلمانان قادر بودند که بسیاری از بیماریهای چشم را توضیح داده و درمان آنها را بیان نمایند . به خصوص در زمینه جراحی چشم به پیشرفتهای چشم گیری دست پیدا کرده و حتی در عمل جراحی کاتاراکت (آب مروارید) روش ابداعی آنان تا سالها مورد استفاده پزشکان غربی بود.

پس از به خلافت رسیدن متوکل به دلیل سخت گیری هایی وی در مسایل مذهبی و تعصبی که روی غیر مسلمانان بخصوص پزشکان داشت ، حرفه پزشکی سخت تحت فشار قرار گرفت. (27) همانطور که در ابتدای مقاله هم بیان کردم هرگاه حمایت دولتی از بخش تحقیقات علمی و دانشمندان کم شود علم و دانش خود به خود به سمت رکود و حتی قهقرا پیش خواهد رفت. زمان متوکل یکی از همین ادواری است که سیاست خلیفه باعث ایجاد رکود در علم طبابت شد و این امر تا زمان آل بویه ادامه داشت. گرچه مراکز طبی و بیمارستانهای محدودی که قبلا شکل گرفته بود به کار خود ادامه می دادند ولی سیاست متوکل در تقلیل هزینه ها و اعمال محدودیت های سخت بر غیر مسلمانان و بخصوص پزشکان که اغلب مسیحی بودند موثر واقع شده و باعث بروز رکود علمی شد که تا ورود دیلمیان به دستگاه خلافت عباسی ادامه داشت.

 

تاثیرآل بویه در تحولات علم طب

 

با ورود آل بویه به عرصه سیاست و اعمال نفوذ در دستگاه خلافت بار دیگر فضای نسبتا مناسبی برای تنفس دانش و فرهنگ بوجود آمد و پزشکان مجددا به کارهای علمی روی آوردند.معزالدوله دیلمی که امیری با نفوذ و قدرتمند بود و تحت تاثیر تمایلات ترک و عرب قرار نداشت ، یک آرامش نسبی جهت علما و پزشکان فراهم آورد. گرچه ارزش علمی دوران او با دوران مامون برابر نبود ولی تشویق و تقویتی که از پزشکان به عمل می آورد ، باعث فراهم شدن زمینه ای شد که در دامان آن پزشکان بزرگی چون ابن سینا و رازی متولد شوند. ابن العبری در کتاب خود در مورد این دوران چنین می گوید:

« بدین ترتیب این گونه مطالعات و تفکرات که مرده بودند جانی تازه یافتند و مشتاقان این حقایق که پراکنده بودند بار دیگر انجمن آراستند. جوانان به تحصیل و مطالعه تشویق شدند و پیران به ارشاد و تربیت مامور گشتند. میدان آزاد و وسیع شد و بازار قابلیت ها که قبلا خریدار نداشت گرم و رایج گردید.» (28)

یکی از کارهای بزرگ امرای آل بویه بخصوص عضد الدوله اهتمام فراوانی بود که در امر ساختن بیمارستان داشت و بیمارستانهای زیادی در شهر های مختلف برپا کرده و در هرکدام پزشکان نامداری را مسئولیت داده و به کار گمارد. البته افتخار ابداع روشهای درمانی بیمارستانی را باید تا اندازه زیادی از آن ایرانیان دانست . بیمارستانهایی که در دوران اسلامی در شهرهای مختلف بخصوص بغداد ساخته می شد معمولا از الگوی بیمارستان جندی شاپور پیروی کرده و جالب اینکه تامیین کننده کادر پزشکی و پرستاری این بیمارستانها تا سالیان دراز همچنان مرکز جندی شاپور بود. اگر گفته شود که اصول ساسانی دچار مرگ شد تا حیات در کالبد نوزاد اسلام دمیده شود سخنی به گزاف گفته نشده است.(29) در این بیمارستانها که به مانند مراکز درمان دانشگاهی امروزی عمل می کردند همه انواع کارهای پزشکی و داروسازی انجام می شد و در کنار آن پزشکان با سابقه به آموزش اطباء جوان می پرداختند. البته قبل از عضد الدوله بیمارستانی در قسمت قدیمی شهر ساخته شده بود که در جنوب غربی و طرف دروازه کوفه قرار داشت. (30) این بیمارستان از قدیم الایام به عنوان مریضخانه مرکزی بغداد به حساب آمده و اکثر اطبای بغداد از دوران بختیشوع تا زمان تاسیس بیمارستان عضدی در آنجا مشغول به کار بودند. عضدالدوله به دلیل اهتمام و عشقی که به امر ترجمه مطالب علمی و پزشکی و تربیت اطباء نامدار داشت بیمارستانهای بزرگی را در شهرهای مختلف از جمله شیراز و بغداد برپا کرد.بیمارستان بغداد در سال 982 میلادی تکمیل شد و او برای استخدام کارکنان لازم از بهترین پزشکانی که در عراق ممکن بود پیدا شوند دعوت به کار کرد. به طوری که مورخین می نویسند تعداد کارکنان این بیمارستان به حدود هشتاد تن می رسید.(31)

در بستر چنین شرایط فراهم آمده ای بود که پزشکان بزرگ و نامداری چون ابوعلی احمد بن مسکویه ، بوعلی سینا ، رازی و علی بن عباس پرورش یافتند که همواره به عنوان افتخارات علمی دنیای قدیم بر پهنه آسمان فرهنگ و دانش این سرزمین می درخشند.

 

 

 

 

نتیجه گیری

 

پیشرفت علم پزشکی در ایران ،  و با کمی تامل در کل جهان اسلام ، از دانشگاه جندی شاپور آغاز شد. ضرورتی که ساسانیان در جمع آوری قسمتهای مختلف اوستا احساس می کردند ، باعث شد که بخشهای پراکنده طبی این کتاب مقدس هم ، از کشورهای مختلف از جمله هندوستان جمع آوری شده و به صورت منسجم درآید. پس از تکفیر اساتید مسیحی مدرسه الرها توسط پاپ ، آنها به دلیل عدم وجود تعصب مذهبی در جندی شاپور ، به این مرکز سرازیر شدند. به تبع این حضور، دانش و علوم طبی یونانی هم به مدرسه وارد شده و سنگ بنای علم پزشکی برای ادوار بعدی گذاشته شد.

با هجوم اعراب مسلمان به امپراطوری ساسانی ، هرچند مدرسه جندی شاپور از آسیب و گزند در امان مانده و اعراب متعرض اساتید آن نشدند ، ولی به دلیل وجود جو آشوب و تشنجی که در دو قرن اولیه اسلام ، در مناطق مختلف وجود داشت ، عملا قدم موثری برای پیشرفت بیشتر برداشته نشد و مدرسه در حالت رکود باقی ماند.

با اهتمام خاصی که عباسیان به ترجمه آثار علمی دیگر کشورها بخصوص آثار یونانی نشان دادند ،  بار دیگر علم طب رونق گرفت ولی این بار مرکز ثقل آن با هجرت اساتید جندی شاپور به بغداد ، به این شهر منتقل شده و علما و پزشکان به صورت فعال به کارهای علمی و ترجمه آثار سایر ملل پرداختند و برای اولین بار ، در این شهر بیمارستانی با سبک مشابه بیمارستان جندی شاپور ، بوجود آوردند.

با سخت گیری هایی که از دوران متوکل به بعد در مورد اساتید و پزشکان غیر مسلمان اعمال می شد و با کاهش هزینه های مربوط به امور علمی ، یکبار دیگر پیشرفت علم طب دچار یک رکود نسبی شد که تا بر آمدن دولت دیلمیان به طول انجامید.

پس از روی کار آمدن حکومت آل بویه و ارزش و احترامی که این خاندان برای دانشمندان و پزشکان قائل بودند ، بار دیگر بارقه امید در دل اهل علم تابیدن گرفت و زمینه و بستر مناسبی فراهم شد که از دل آن بزرگترین مفاخر علم پزشکی دنیای قدیم یعنی رازی ، ابن سینا ، مسکویه و ... پا به عرصه فرهنگ و دانش نهادند.

 

 

 

 

 

پی نوشت ها:

/ 0 نظر / 188 بازدید