ختنه سوران بارون مگردیچ

صبح یکی ار روزهای اسفند ماه ، سید مهدی بلیغ با ان قد نسبتا بلند و اندام لاغر وارد جواهر فروشی بارون شد و از جیبش یک حلقه انگشتر برلیان فوق العاده مجلل بیرون آورد مقابل چشمان مشتاق بارون مگردیچ گرفت و بی مقدمه با لحن بازاری گفت : (( طالب هستید ؟))
بارون با چشمان گشادی حلقه تنگ را مدتی نگریست و هنگامی که قیمت آن را پرسید سوء ظن شدیدی شدیدی به قلبش راه یافت ، چه ، ناشناس شیک پوش با لبخندی گفت : (( سه هزار تومان ! )) بارئن مگردیچ می دانست اقلا هفت هزار تومن قیمت حلقه است . ولی ناشناس با لحنی صادقانه گفت :
- البته قیمت این حلقه خیلی زیادتر از این هاست و دکتر (( شلوخیم )) هم که به تازگی از وین به تهران آمده مقدار زیادی جواهرات با خود دارد . اگر شما مرا راضی نگهداردید می توانیم کلیه جواهرات او را به قیمت نازلی برایتان خریداری کنم .
برای اینکه هیچگونه خیالی هم به خاطرتان راه نیابد انگشتر ار پیش شما می گذارم و فردا ساعت 4 بعد از ظهر خواهم آمد که به اتفاق برای دیدن جواهرات دکتر برویم ........
سپس با دست سلام دوستانه داده ، خارج شد ........
بلیغ پس از خروج از جواهر فروشی بارون مگردیچ در خیابان استانبول ، به مطب دکتر (( ر- ح )) رفته و پس از معرفی خود به عنوان یک ارمنی اضهار داشت : برادر من به دختری افغانی که در خیابان شاهرضا ( انقلاب کنونی ) مسکن دارد سخت عاشق شده است و پس از مدتها فراق و قهر و امتناع عجالتا قبول کرده اسلام بیاورد تا وسایل عروسی از هر حیث فراهم گردد ولی فامیل دختر حکم کرده اند داماد قبل از ادای شهادتین باید (( ختنه )) شود !  
در این صورت تصدیق می فرمائید که برادر من چاره ای جز‌ (( ختنه )) کردن ندارد . آیا ممکن است شما در مقابل 300 تومان فردا ساعت 4  بعد از ظهر انجام این معامله دلچسب را قبول کنید ؟!
ضمنا موضوع دیگری که لازم است عرض کنم این است که براردم چون فوق العاده از این کار و سپردن خود به تیغ جراح وحشت دارد به هیچ وجه نباید بفهمد برای عمل جراحی به اینجا آمده است بلکه باید قبلا در فنجان قهوه او قدری داروی بیهوشی بریزید که عمل ، بدون دردسر انجام پذیرد .
دکتر که مردی فوق العاده دل رحم و در عین حال ساده و بی شیله پیله بود این کار را پذیرفت تا به قول خودش خدمتی هر جند کوچک ! در رسیدن عاشق دلباخته ای به مشوق انجام داده باشد .
دکتر صد تومان به عنوان ودیعه و پیش پرداخت گرفت و در حالیکه سرش را به علامت رضایت تکان می داد با شوخ طبعی گفت : (( البته در راه عشق باید سر باخت )) !
روز بعد چهار بعد از ظهر بارون مگردیچ و سید مهدی بلیغ صحبت کنان به طرف محکمه دکتر می رفتند !
ربع ساعت بعد ، در سالن پذیرایی دکتر ، سه نفر به دور میز گرد نشسته و فنجان  های قهوه خوری خود را تازه تما کرده بودند .............
مدتی از سردی هوا و نیامدن باران صحبت شد ولی بارون مگردیچ کاملا مواظب بود در معامله جواهرات ! کلاه سرش نرود ..... اما کم کم احساس کرد سرش به دوران افتاده و چشمهایش سیاهی می روند !
با نتهای وحشت برای برخاستن حرکتی به خود داد ولی نتوانست برخیزد ، سرش بر رئی سینه خم شد و پس از چن لحظه د روی مبل به خواب سنگینی فرو رفت !
 
 
 
 
پرستار ها به سرعت لباس های بارون مگردیچ را درآورده خودش را روی تخت عمل خوابانیدند . دکترها و پرستارها با عجله در رفت و آمد بودند و تند تیز چسب و پنبه و الکل می آوردند ! پس از نیم ساعت به میمنت و مبارکی      (( ختنه سوران )) نوزاد 55 ساله به پایان رسید ! و دکتر عرق ریزان از اتاق عمل بیرون رفت .
برادر قلابی بارون هم در حال یکه لباسهای بارون را تا می کرد با مهارت دسته کلید مغازه را از جیب های او بیرون کشید به سرعت در جبی بغل خود جا داد . سپس قدری راجع به حال مریض با دکتر صحبت کرد و به بهانه گرفتن نسخه و دارو از محکمه دکتر خارج شد و یک ساعت بعد در حالیکه جواهرات بارون مگردیچ را درچمدان کوچکی ریخته بود در یکی از محله های جنوب شهر به کافه ای داخل شد تا به سلامتی این شکار زخمی حلال ! گیلاسی بزند ....
بارون مگردیچ فلک زده پس از ساعتی چشمان خواب آلودش را گشود و در منتهای تعجب حس کرد قسمتی از بدنش را نوار پیچ کرده اند ! بی اختیار ناله وحشت انگیزی از گلویش خارج شد و فریاد زد : « اینجا کجاست ؟ ... چرا من نوار پیچ شده ام ؟!»
دکتر با لبخندی شیرینی گفت :
« وحشت نکنید ! عمل به خیر و خوشی گذشت و همانطور که به برادرتان هم گفتم شما در راه عشق سر باختید ! ولی غصه ندارد سر خودتان سلامت !!»
بارون از این حرف های مبهم و گوشه دار عصبانی شد فریاد زد :
« آقا این چه وضعی است ؟! اگر جواهر دارید بیاورید و گرنه چرا مرا مسخره کردهای ؟»
سپس حرکتی به خود داد که از تخت برخیزد اما سوزش شدیدی در خود احساس کرد و دوباره با بی حالی به روی تخت افتاد !  
دکتر که از این حالت جدی (( بارون مگردیچ )) سوء ظنی به خاطرش افتاده بود با قیافه جدی پرسید : « مگر شما برای ختنه کردن اینجا نیامده بودید ؟»
مگردیچ که تازه فهمیده بود کجایش را بریده ان با تعجب و تاثر گفت :
 « ختنه ؟! ختنه ؟! »      
و از شدت تاثر جیغ کشید و مجددا بیهوش شد !
دو روز بعد با پست شهری بسته ای با کاغذی به این مضمون برای دکتر (( ر- ح )) رسید :
(( ختنه سوران نو رسیده بارون مگردیچ را با تمام ملحقات آن به حضرتعالی که این عمل پر افتخار را انخام داده اید صمیمانه تبریک عرض می کنم و برای یاد بود یک عدد تیغ دلاکی جوف بسته تقدیم می دارم . ارادتمند : رهین منت ابدی شما !))
یک هفته بعد مگردیچ در حالیکه به جای شلوار یک عدد لنگ حمام به دور کمر خود پیچیده بود دکان خودش را جارو می کرد و در قفسه های خالی آن ، چند تکه کالباس وژانبون آویزان کرده بود !
 
/ 0 نظر / 63 بازدید