خواجه نصیر الدین طوسی

واژه های کلیدی:  خواجه نصیر الدین طوسی، مغول، چنگیز خان، اشخاص دیوانی و درباری، ایلخانان.


 

  


 

مقدمه

به حق می توان گفت که یکی از بحرانی ترین دوران تاریخی ایران، هجوم قوم مغول به این سرزمین می باشد. دورانی که با بی ثباتی اوضاع داخلی و کشمکش های سیاسی و نظامی حکومت خوارزمشاهیان همزمان بود.با نگاهی گذرا به تاریخ به نکته پی خواهیم برد، که مرزهای شرقی ایران از گذشته های دور همواره دارای تنش های بوده و هرزچندگاهی مورد هجوم اقوام بیگانه قرار می گرفت، اما به هیچ وجه این موضوع برای حاکمان ایرانی خطر جدی محسوب نمی شد، وبا قاطعیت با این ناآرامی ها مقابله می کردند. با تغییر و تحولاتی که با گذر زمان در نظام قبیله ای ترک و مغول صورت گرفته بود، شاهد ظهور جامعی طبقاتی و سیستم فئودالی در صحرای مغولستان هستیم، چنگیز خان با بهره گیری از این شرایط و نبوغ شخصی خود، در جریان درگیرهای داخلی میان اعیان چادر نشین پیروزی های به دست آورد. این  پیروزی های  مداوم چنگیز در اوایل قرن هفتم هجری میان قبایل مختلف در داخل مغولستان و مرزهای شرقی آن، وحدتی کم نظیر ایجاد نمود. بنابراین بر خلاف گذشته اوضاع به

گونه ای دیگر در حال جریان بود؛ اتحادیه ای قدرتمند از اقوام ترک و مغول تحت رهبری چنگیزخان با پتانسیل نظامی بالا به همراه خوی بیابانگردی، طبع خشن و نداشتن فرهنگ و تمدن قابل ذکر به عنوان وزنه ای در صحنه سیاسی و نظامی مطرح شد.درگیری میان قوم مغول با حکومت خوارزمشاهیان بعد از سقوط قراختائیان که به مانند سدی بود بین ایران و صحرای مغولستان، ناگذیر بود. تحمل رقیب برای هر طرف که خود را برتر و بهتر از دیگری می دانستند، غیر ممکن بود. با بهانه ای که حکومت خوارزمشاهیان با کشتار بازرگانان مغولی در شهر مرزی اترار به دست چنگیز خان دادند، سیل حملات مغولان به ایران جاری شد، و موجب سقوط آنان گردید. دلایل متعددی را برای شکست خوارزمشاهیان مطرح می کنند از جمله اشتباهات خوارزمشاه، اوضاع داخلی ایران، عدم حمایت از جانب مرکز خلافت در بغداد و ...به هر حال این شکست برای ایرانیان ضایعات جبران ناپذیری در بر داشته، که می توآن به کشتار دسته جمعی، از هم پاشیدگی نظام اجتماعی و اقتصادی، چپاول و غارت اموال مردم، فقر و نابسامانی عمومی، و در نهایت به انحطاط کشاندن فرهنگ و تمدن ایرانی اشاره کرد.

برای آشنای با دوره مورد نظر، لازم است اطلاعاتی مختصر در باره اوضاع داخلی و خارجی حکومتهای آن زمان، داشته باشیم در اوایل قرن هفتم هجری قمری، جهان اسلام علارغم وجه اشتراکات مذهبی، فاقد هر نوع وحدت نظر و یگانگی بود، و در مقابل نیروهای خارجی هر چند ضعیف بسیار آسیب پذیر نشان می داد. خلافت عباسی در بغداد به عنوان مرکز جهان اسلام بعد از سپری کردن دوره  امیر الامرائی و بیرون کشیدن قدرت خلافت از زیر یوغ ترکان سلجوقی، سعی در احیای خلافت و نفوذ سابق خود در میان تمامی سرزمینهای اسلامی داشت؛ هر قدرت که مخالف این عقیده بود، دشمن اسلام و خلافت تلقی می نمود. در شرق جهان اسلام حکومت خوارزمشاهی که بر خرابهای دولت سلجوقیان بنا شده بود، خود را ناجی و شمشیر اسلام  دانسته و خواهان اعتبار سلجوقیان و حتی برتر از آنها بود. از سوی دیگر به سمت غرب، در سوریه و مصر، جانشینان صلاح الدین ایوبی حکومت می کردند که با یکدیگر و با بقایای دولت های صلیبی که در ساحل سوریه جای پای خطرناکی را حفظ کرده بودند، می جنگیدند. در آناتولی، سلطان نشین سلجوقی روم، آخرین نماینده یک سلسله بزرگ و پهناور در کذشته، با امپراتوری بیزانس که به زودی در چهارمین جنگ صلیبی قربانی دوستان خود از غرب مسیحی شد،منازعات مرزی داشت. هیچ یک از حکومتهای متنازع گرفتار در گرداب آسیای غربی به رویدادهائی که در خاور دور می گذشت نیندیشیدند؛ رویدادهائی که پیامد آن به زودی همه آنها را در خود غرقه ساخت[1].

در این زمان بود که اقوام بیابانگرد صحرای مغولستان با ظهور شخصی به نام تموچین که بعدها به چنگیز ملقب شد، تحت یک نظام سازمان یافته ای قرار گرفتند، و با تحولاتی که در شیوه زندگی آنها رخداد، پا از سرزمین خود فراتر نهاده و به تمدنهای اطراف دست اندازی کردند.

همزمان با اتحاد کم نظیر اقوام مغولی در خاور، عالم اسلام از هر سو مورد تهدید و تعرض بیگانگان بود، از قضا در هیچ یک از ممالک اسلامی یک نفر پادشاه مقتدر یا فرمانفرای مدبر عاقل وجود نداشت که با زور بازو یا به نیرو عقل از پیش آمدن سیلهای خانه برانداز جلوگیری کند و نگذارد ممالکی که چشم و چراغ دنیای آن عصر بود پای کوب سم ستوران وحشی ترین قبایل و دستخوش اغراض اعدی عدو تمدن و آبادی گردد. بلکه بر عکس زمام امور در دست خلیفه بی کفایت مغرض مثل الناصر الدین الله و پادشاه بی تدبیر مانند سلطان محمد خوارزمشاه بود که اغراض شخصی و خصموتهای فردی ایشان بالاخره آتشی در عالم افروخت ه خاندان هر دو را به باد داد و دود آن چشم فروزنده تمدن مشرق زمین را یکباره کور کرد[2].

چنگیز خان بعد از تکمیل اتحاد قبیله ای، برای  امنیت راههای تجاری و به منظور تامین اقتصاد قبایل زیر فرمان خود حرکت را آغاز کرد. و متوجه غرب گردید. چنگیز برای گشودن راه ارتباط تجاری غرب که برای اقوام آسیای مرکزی نقش حیاتی داشت با ایجاد روابط با خوارزمشاهیان در صدد گشودن این راهها برآمد. حکومت ایران که در دست سلطان محمد خوارزمشاهی  بود و تازه به قدرت رسیده، و نیاکانش از غلامان سلجوقی بودند، لیکن این امر به هیچ روی از غرور و بلند پروازی های او نمی کاست[3]. همین غرور نابجای او باعث شد در قبال مغولان و خواسته آنها عملکرد نادرست در پیش بگیرد، و باعث حملات زود رس آنان به دنیای غرب شود. در حملات اولیه مغولان به سال 616 ه.ق. ماوراءالنهر، خراسان و عراق عرصه کشتار و ویرانی شد و مقاومتهای جلال الدین منکبرنی پسر بزرگ سلطان محمد هم نتوانست از ادامه این نهاجمات جلوگیری کند.

بعد از یک سفر جنگی، پنج، شش ساله، چنگیز خان در سال 621 ه.ق. به خاور بازگشت و جز خراسان سایر مناطق ویران ایران را به حال خود گذارد. پس از بازگشت به مغولستان دیگر در اداره امور آسیای غربی دخالت ننمود. و به احتمال قوی در سال 624ه.ق. بدرود حیات گفت[4]. بعد از مرگ چنگیز، قوم مغول تا تسخیر کامل ایران راه درازی در پیش رو داشتند، و شاید نیاز به پیشروی را در این مناطق لازم نمی دانستند. اما با گذشت قریب چهل سال، موج دوم حملات مغولان را به ایران و چین شاهد هستیم. این بار بر خلاف زمان چنگیز، با برنامه و طرح از پیش تعیین شده، به سوی مرزهای ایران سرازیر شدند، تجربه به فرمانرایی مغول نشان داده بود که برای ایجاد یک قدرت پایدار در ایران، برچیدن بساط فرقه اسماعیلیان و خلافت عباسی، دو قدرت معنوی و روحانی که هنوز در ایران وجود داشت، ضروریت دارد.

بعد از این فاصله زمانی که منگو قاآن بر تخت چنگیز خان تکیه داده بود، پیشروی به شرق و غرب امپراتوری مغولان را جز اهداف سیاسی  خود قلمداد می کرد. به همین منظور فرمان داد، برادر جوانترش قوبیلای ظاهرا  700000 سپاهی به چین، و برادر دیگر او  به غرب حمله برد. هلاکو ماموریت داشت که غرب را به تصرف درآورد و تحت نظر قاآن در آن قسمت از قلمرو مغول فرمانروا باشد. قاآن برای تشکیل سپاه هلاکو دستور داد که یک پنجم سپاهیان مغول را تجهیز کنند. فرمانروایان محلی نیز بخشی از سپاهیان خودرا برای لشکر کشی هلاکو در اختیار او گذاردند، به این ترتیب سپاه هلاکو در ربیع الاول 651  ه.ق. به جنبش درآمد[5]. بنا به دستوری که منگو داده بود هلاکو، در آغاز متوجه فرقه اسماعیلیه (قاتلان) شد که لانه های عقاب آنها در ایالت مازندران و میمون دز و الموت واقع بود. رییس فرقه اسماعیلیه رکن الدین خور شاه  مورد حمله قرار گرفت و در میمون دز از طرف قوای هلاکو که شخصا بر آنها فرمان می راند محصور گردید وبه تاریخ 654ه. ق  تسلیم شد[6].

مقارن با این حوادث یکی از علمای برجسته شیعه به نام خواجه نصیر الدین طوسی که در فلسفه و نجوم شهرت زیادی داشت به جهت دانش فلسفی مورد توجه اسماعیلیان قرار گرفته بود و از مدت ها پیش در قلاع اسماعیلیه به سر می برد. وقتی هلاکو رهسپار ایران شد منگو قان به او سفارش کرده بود، اگر بر خواجه دست یافتی او را به دربار قاآن بفرست علت این توجه، به این خاطر بود که قوم مغول اعتقاد زیادی به دانش نجومی داشتند و می خواستند از طریق خواجه  وقایع را پیش بینی کرده و سعد ونحس ساعات را بدانند.

به هنگام محاصره قلاع اسماعیلیان توسط سپاه هلاکو، خواجه نصیر الدین طوسی با آنها ارتباط بر قرار کرده و آنها برای تصرف قلعه الموت  راهنمای و هدایت می کرد. در داخل قلعه نیز، اسماعیلیان را برای تسلیم شدن متقاعد می ساخت. بحث های فراوانی در رابطه با این همکاری خواجه با قوم مغول صورت گرفته و دشمنان وی ایراداتی را بر وی وارد کرده اند. اما با گذشت زمان روشن شد خواجه با زیرکی تمام، پی برده بود که،  در هر صورت فتح قلعه های اسماعیلیه رخ خواهد داد، بنابراین وی در پی حل این بحران از راه مسالمت آمیز بود، و سعی می کرد از شدت خشونت و تخریب مغولان بکاهد، وی بر این نکته  آگاهی داشت که در تصادم دو قوم وقتی از جهت استعداد فطری و جنس معیشت بین آنها اختلاف کلی باشد، در نهایت غلبه با قومی است که قوه تدبیر و تصرف و هنر اداره سیاستش بیشتر و تمدن و اداب قومی، یعنی بنیان زندگی فکری و روحیش به حقیقت متکی تر است[7]. بدین جهت مصلحت را در همکاری با مغولان می دانست.

به هر حال رسولان با منشورها به اطراف ممالک مشرق و مغرب روان شدند و خبر فتح بزرگ را به مردم بلاد می رساندند. هلاکو از نابود ساختن این طایفه که با ائمه اسلام  دم مباهات  می زدند منتی بر مسلمانان جهان نهاد و آنان را از وحشت کارد زنان آن قوم رهانید.هلاکو بعد از فارغ شدن از فتح بلاد ملاحده، قلعه الموت را ویران ساخته و به حکومت صد و هفتاد ساله آنها در ایران پایان داد[8]. بدین صورت کار مغولان هموار شده و تمامی شهرها و مناطق غربی ایران هم در مقابل نظامیان مغولی چاره ای جز تسلیم نداشتند. بعد این ماجرا به پاس همکاری خواجه نصیر الدین طوسی،  دستور داد تا خواجه ملازم اردوی وی باشد و هر سوال که در مصالح ملک و مهمات دولت از او می کرد، پاسخی طبق قانون حکمت  بیان کند، این امر هر چه بیشتر موجب تقرب او گردید[9].

طبق دستور منگو قاآن، بعد اتمام کار اسماعیلیان، هلاکو می بایست به خلافت چند صد ساله عباسیان در بغداد  نیز خاتمه می داد. المستعصم بالله، آخرین خلیفه عباسی زمانی که به خلافت رسید، سیل بنیانکن مغول، بی امان از جانب شرق جاری بود، سد ایران شکسته شده و سیلاب در حال گذر از کوههای زاکرس و سرازیر به جلگه بین النهرین بود. هلاکو خان در کار حمله نهایی به ایران بود و فر ماندهانش دست اندرکار فرو نشاندن عصیانهای مردمی بودند؛ و درست در همان حال بغداد در اوج تضادها و رقابتها  ترک و تاجیک، و شیعه و سنی و فعل و انفعالات داخلی در غلیان بود[10]. اما هلاکو در حمله به بغداد دچار یک ترس و تردید بود، چرا که عامه مردم و بسیاری از منجمان درباری او،  سقوط خلافت را نحس، و به نوعی پایان دنیا یا شروع بلای عظیم می دانسته و او را از این کار منع می کردند.

هلاکو در مورد حمله به بغداد با خواجه نصیر الدین طوسی مشورت کرد تا از روی احکام نجومی حکمی کند، خواجه حکم کرد استخلاص آنجا بی تحمل رنجی به او میسر خواهد شد[11]. پس هلاکو با خاطری آسوده از این پیشگویی، در طی چندین زد و خورد در  سال  656 ه.ق. موفق به فتح بغداد شد. وی در ادامه پیشروی خود به سوی غرب وارد سوریه شد و پس از تصرف شهرهای حلب و دمشق در سال 658 ه.ق. در محلی به نام عین جالوت از سلاطین ممالیک مصر، که پس از سقوط بغداد به بزرگترین کانون سیاسی، نظامی مسلمانان تبدیل شده بودند، شکست خورد؛ مقارن این شکست منگو قاآن امپراتور مغولان نیز فوت کرده بود. پس از نبرد سرنوشت ساز عین جالوت ، حدود قلمرو هلاکو  با ممالیک روشن گردید. سوریه و فلسطین در دست ممالیک باقی ماند و ساحل غربی  رود خانه فرات  مرز طرفین را تشکیل داد.

انتقال از کشور گشایی به به تحکیم فرمانروای برای مغولان، اندکی پس از مرگ منگو قاآن به  سال 655

  ه.ق.صورت گرفت و به دوره قهرمانی و توسعه طلبی مغولان پایان داد[12]. اتحاد و یکپارچگی امپراتوری مغول ازمیان  رفت و متعاقب تجزیه این امپراتوری زدو خوردهای پش آمد. در ایران به دنبال سقوط اسماعیلیه و براندازی اساس خلافت در بغداد، هلاکو توانسته بود پایه های حکومت  جدیدی را در این سرزمین بنا نهد، به همین منظور آذربایجان و مراغه را به عنوان پایتخت خود برگزیند.  این حکومت عنوان ایلخانی داشت بدین معنی که ، از استقلال کامل برخوردار نبود، بلکه از جانب قاآن  به عنوان نماینده بر این سرزمین حاکمیت داشت.با تجزیه طلبی که بعد مرگ منگو در امپراتوری مغولان  نمایان شده بود، ایلخانان نیز  خود را شاه ایران می دانستند و بر مناطقی حکومت می کردند در دوران قبل و بعد از ایلخانان کرارا در تملک دولت ایران بود. به این ترتیب ، وظیفه ای که به عهده یک فرمانروای ایرانی محول بود، به سبب ثبوت وضع جغرافیائی سیاسی، ایلخانان را به خود مشغول داشت[13].

هلاکو برای مستحکم کردن پایه های  این حکومت نو بنیاد خود، که حاصل زد و خوردها و خونریزی های چندین ساله اقوام مغول با ایرانیان بود، نیاز به بازسازی و ترمیم جدی  از جنبه های مختلف داشت. شکی نیست که این بازسازی و ترمیم بدونه همکاری ایرانیان امکانپذیر نبود.

با وجود این، ایلخانان برای حفظ حاکمیت و پذیرش از جانب ایرانیان، چاره ای جز دخالت دادن آنها در امور دولتی نداشتند به همین منظور در دوره ایلخانان، تشکیلات اداری کشور همچنان در دست دیوان سالاری کهن ایران باقی ماند. ازجمله این اشخاص خاندان جوینی بودند که اعتبار کذشته خود را همچنان حفظ کرده و در کنار آنها، اشخاص برجسته و ممتاز همچون خواجه نصیر الدین طوسی، رشیدالدین فضل الله همدانی، تاج الدین علیشاه و...در دیوان و دربار ایلخانی، بالاترین مقامات اجرائی را به دست آوردند.هر کدام از این اشخاص به نحوی وضعیت بحرانی آن دوره ایران را درک کرده و در سر پا نگهداشتن فرهنگ و تمدن ایرانی و در نهایت مهار کردن بیگانه و غلبه بر حاکمیت، تلاش بسیاری نمودند، و در این برهه از تاریخ ایران، نقش بسزای را ایفا کردند اما در میان این اشخاص، خواجه نصیر الدین طوسی بر اثر خدمات ارزشمندی که برای ایران و ایرانی انجام داد، دارای جایگاهی بلند و رفیع بوده، و همچون ستاره ای بر آسمان علم و ادب و تاریخ  این سرزمین می درخشد.

نقش خواجه نصیرالدین  در زمان خود

یکی از شخصیتهای برجسته در زمان حاکمیت  ایلخانان بر ایران، خواجه نصیر الدین طوسی بود، وی پیش از آن به عنوان یک چهره سیاسی مطرح باشد، دارای یک شخصیت علمی والا و در میان حاکمیت های آن زمان مورد ستایش و تکریم فراوان بود. خواجه د علوم زمان خود سرآمد همگان بود و در فلسفه، ریاضی،نجوم مقام استادی داشت. شخصیت علمی خواجه دوستان و دشمنان وی را وادار می کرد که رفتاری و منشی  در خور مقام او، با وی داشته باشند. فرقه اسماعیلیه به همین خاطر سالها او را در قلاع خود نگه داشته و از علم او بهره می بردند. اما زمانی که هلاکو برای فتح ایران رهسپارشد،از وجود چنین شخصیتی با خبر بود، و بعد از سقوط اسماعیلیان بود که بر او دست یافت و او را در سلک نزدیکان و مشاوران خود قرار داد. همین جریان باعث شد، خواجه وارد دستگاه  حکومتی و جریانات سیاسی آن زمان شود، وهمطراز با چهره علمی خود به عنوان یک چهره برجسته سیاسی مطرح گردد.

خواجه نصیر الدین طوسی، به تناسب جایگاهی که در نزد ایلخانان یافته بود، چون گدشته ایفا گر نقش

های اساسی و عمده بود. شاید به جرائت ادعا کرد که در بامداد حکومت ایلخانی، سهم وی در تجدید حیات فرهنگی ایران بیش از همه دست اندر کاران مملکتی بوده است. این شخصیت استثنایی، که بدون پذیرش شغلی رسمی، فرد اول مملکت گشته بود، توانست در نهایت نابسامانی سر نخ کلاف سر در گم مملکت را در میان غوغای زمان در دست گیرد و غبار ضخیم سم ستوران مغول را، که همه چیز و همه جا بود، تا حد کامل بزداید[14].

بعد از جریان فتح بغداد، هلاکو به سفارش و اصرار خواجه نصیر الدین طوسی، دستور ساخت رصد خانه ای در مراغه صادر کرد که زیر نظر خود خواجه باشد. به دنبال آن اوقاف کل مملکت را  نیز به او واگذارکرد، با  این کار یکی از ارکان اقتصادی مملکت در اختیار خواجه گرفت. از کارهای دیگری که خواجه بعد از فتح بغداد انجام، ایجاد زمینه ای مناسب برای فعالیت اجتماعی و سیاسی شیعیان بود. این شاخه از اسلام که طی قرنها مجالی برای ابراز عقیده و دیدگاه خود در نظام حکومتی ایران نداشتند، به گونه ای احیا کرد، که در اواخر عهد ایلخانان، افرادی از این مذهب دراندرون خان نفوذ کرده و در نهایت موفق شدند شخص ایلخان را به مذهب خود متمایل و حتی شیعه مذهب کنند.

از ویژگی های خواجه نصیر الدین طوسی به عنوان یک دانشمند برجسته، توجه خاصی بود که به کارهای علمی داشت. وی به خوبی رکود علمی که به دنبال حمله مغول به ایران شروع شده بود درک کرد، و برای جبران این نقیصه،از هیچ تلاشی رو گردان نبود. بنابراین خواجه، دانشمندان و افراد نخبه دیگر بلاد را در مراغه گرد آورد و کتابخانه عظیمی با چهار صد جلد کتاب در کنار رصد خانه معروف خود برپا کرد. از این طریق یکی از بزرگترین کانونهای علمی آن زمان، یعنی رصد خانه مراغه شروع به فعالیت کرد و قدم در راه پیشرفتهای علمی جدید نهاد. خواجه توانست از پیش آمدها و سختی های که متوجه جامعه مسلمین شده بود، جلوگیری کند. گاهی با سخنان علمی و کاهی با اندرزهای سیاسی در دل هلاکو و ایلخان بعد از او جایگاهی به دست آورد، و با دست همین مغولان وحشی و بیابانگرد بنای پیشرفت و ترقی در جامعه مسلمین و الخصوص ایرانی از سر بگیرد.خواجه به عنوان یک چهره برجسته و دانشمند عالی رتبه ایرانی، رسالتی که بر عهده داشت به بهترین وجه ادا کردو در اوج شهرت و اعتبار در سال 672 ه.ق. در بغداد دار فانی را وداع گفت و جسدش را در کاظمین مدفون کردند.

نتیجه  گیری

اوضاع  آشفته و اسف باری که به دنبال تهاجم قوم مغول بر ایران مستولی شده بود، در هیچ جای تاریخ این مملکت، نظیر ندارد. از هم گسیختگی نظام اجتماعی، وضع پریشان سیاسی و رکود اقتصادی از شاخصه های این دوران است. عدم یک دولت واحد مرکزی در ایران و فشار ماموران مالیاتی از جانب مغولان مزید بر علت شده و روز به روز بر فقر و تنگدستی توده مردم می افزود. این دوران پر هرج و مرج حدود چهل، پنجاه سال به طول انجامید و تا استقرار ایلخانان در ایران ادامه داشت. ایلخانان به خوبی پی برده بودند، حکومت بر یک سرزمینی خرابی که از تب حمله آنها می سوخت برایشان سودی در بر ندارد. بدین منظور وارد کار سازندگی شدند، و به رونق اقتصادی و تثبیت مالیاتها پرداختند. در همین جریان از شخصیتهای بارز و بر جسته ایرانی، در کارهای اصلاحی مدد جستند و کار ترمیم و بازسازی را شروع کردند.  بنابر این فرهنگ و تمدن ایر انی در آن حوادث پیش آمده به همت دانشمند بلند مرتبه خود خواجه نصیر الدین طوسی و سیاستمداران با نفوذی همچون رشید الدین فضل الله همدانی، تاج الدین علیشاه و کمک و پایمردی خاندان جوینی که صاحب دیوان ایلخانان بودند، نه تنها توانست از انحطاط نجات یابد بلکه قوم غالب را مهار کرده و حتی در خود حل نماید. این اشخاص به نحوی حافظ منافع ایرانیان در آن دوران بودند و با تلاش خود، به یک رشته اصلاحات اقتصادی و اجتماعی دست زدند، و در راه ترمیم خرابی ها و تعدیل مالیاتها و جبران خسارات قدمهای موثری برداشتند.

 

مراجع

[1] دیوید مرگان، مغولان؛ ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر مرکز،1371، چاپ اول، ص 61.

[2] عباس اقبال، تاریخ مفصل ایران (از استیلای مغول تا اعلان مشروطه)، تهران: موسسه چاپ و انتشارات امیر کبیر، 1347، جلد 1، چاپ سوم، ص 14.

[3] یواخیم بارکهاوزن، امپراتوری زرد (چنگیز و فرزندانش)، ترجمه اردشیر نیکپور، تهران: نشر داور پناه، 1346، ص 83.

[4] برتولد اشپولر، تاریخ مغول در ایران، ترجمه محمود میر آفتاب، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1376، چاپ ششم، ص 37.

[5] همان، ص 52-53.

[6] رنه گروسه، امپراتور صحرانوردان، ترجمه عبد الحسین میکده، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1365، چاپ دوم، ص 575.

[7] عباس اقبال، پیشین، ص 81.

[8] تحریر تاریخ وصاف، به قلم عبدالمحمد آیتی، تهران: موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی (پژوهشگاه)، 1372، چاپ دوم، ص 24.

[9] همان، ص 25.

[10] شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، دین و دولت در عهد مغول، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1370، چاپ دوم، ص 300-301.

[11] تحریر تاریخ وصاف، پیشین، ص 24-25.

[12] ج.ج.ساندرز، تاریخ فتوحات مغول، ترجمه ابوالقاسم حالت، تهران: موسسه انتشارات امیر کبیر، 1361، چاپ اول، ص 120.

[13] برتولد اشپولر، پیشین، ص 63.

[14] شیرین بیانی، پیشین، ص 350-351.

mansour-mosavi.blogfa.com

/ 0 نظر / 75 بازدید